تو می ایی یقین دارم که می ایی
زمانیکه مرا در بستر سردی میان خاک بگذارند ...تو می ایی
یقین دارم که می ایی
پشیمان هم دو دستت التماس امیز
می اید به سوی من ولی....
پر می شود از هیچ....
بر تمام قبر های این شهر
بوسه بزن
شاید به یاد بیاوری
کجا مرا جا گذاشتی...
من در تنها ترین قبر این شهر خفته ام
صدای کلاغها را می شنوی؟
دارند برایم فاتحه می خوانند.....!!