::::: آدم و حوّا :::::

من دستم به آسمونت نمیرسه اما توکه دستت به زمین میرسه , بلندم کن

بر خاک بخواب نازنین

بر خاک بخواب نازنین،تختی نیست.

آواره شدن ,حکایت سختی نیست. 

از پاکی اشکهای خود فهمیدم 

لبخند همیشه راز خوشبختی نیست

...

این دومین سالی که عید را بی تومی گذرانم اما نازنین من هنوز هم خیال امدنت را به اغوش خسته می کشم . .شاید این رفتن سزای مانبود. کاش الان اغوش گرمت سرپناه خستگی هایم بود اما بدون ... اغوشت اگرچه دور ... اما تکیه گاهی است برای لحظه های تنهایی و خاطره های زیبایمان... بهانه ایست برای زندگیم .

رفتی اما چه بگویم:

تو را من در روزی از روزهای دیروز در ازدحام غم. برای همیشه از دست دادم و با رفتنت فقط طلوع دلتنگی ها از عشق برایم به یادگار ماند و انتظار بی پایان.

 

می خوام اینجا با تو باشم زیر بارونا دوباره

ولی افسوس نه تو هستی نه دیگه بارون میباره

 



[ شنبه 29 اسفند 1388 ] [ 10:15 ق.ظ ] [ حوِّا ] [ نظرات() ]


صبر...

یه مرداب برای بدست اوردن
 ...یک نیلوفر سال ها میخوابه
تا ارامش نیلوفر بهم نخوره
پس اگر کسی رو دوست داری....
برای داشتنش.......!!!
حتی شده سالها صبر کن!

برایم دعا کنید : (مشکل دارم)



[ جمعه 28 اسفند 1388 ] [ 12:12 ق.ظ ] [ حوِّا ] [ نظرات() ]


انتقام غریبی است ... رفتنت

یادگارهای سبز بهار افشان

تیک ... تیک ... لحظه های دور از تو

و عبور غریبانه چکاوک های عاشق

مسافر ....!

انتقام غریبی است ... رفتنت



[ سه شنبه 25 اسفند 1388 ] [ 09:50 ق.ظ ] [ حوِّا ] [ نظرات() ]


تا تو رفتی همه گفتند : از دل برود هر انکه از دیده برفت

تا تو رفتی همه گفتند : از دل برود هر انکه از دیده برفت

و به ناباوری و غصه ی من خندیدند .

کاش می امدی و می دیدی

که در این عرصه ی دنیای بزرگ... چه غم الوده جدایی ها هست ...

و بدانی که :

از دل نرود هر انکه از دیده برفت...



[ شنبه 22 اسفند 1388 ] [ 10:17 ق.ظ ] [ حوِّا ] [ نظرات() ]


از تو ... تا من

از تو

تا من

دو آسمان راه بود

آسمان اول را انگشتان من یاری نکرد

(همین که آن طناب را رها نکردند...)

آسمان دوم را عشق تو

(...)

 

...کاش یا بهشت من کمتر روشن بود

یا روزها کمتر تاریک

برای من که در رویاهایم محال را دیدم...

 

راستی نگفتی سفید را هم با پاک کن میشود پاک کرد؟

[ شنبه 22 اسفند 1388 ] [ 09:15 ق.ظ ] [ حوِّا ] [ نظرات() ]


نمیدانم چرا رفتی

ای کاش زمان یک لحظه به عقب بر میگشت و اون حادثه لعنتی هیچ وقت اتفاق نمی افتاد.

نمیدانم چرا رفتی نمیدانم چرا شاید خطا کردم وتو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمیدانم کجا تا کی برای چه ولی رفتی بعد از رفتنت باران چه معصومانه میباریدوبعد از  رفتنت یه قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت گنجشگی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت تمام بالهایش غرق اندوه و غربت شد وبعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستیم از دست خواهد رفت کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهد مرد وبعد از رفتنت دریا چه بغضی گرفت کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با آنکه میدانم تو هرگز یاد من را با غرور خود نخواهی برد هنوز آشفته چشمهای زیبای تو برگرد ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد وبعد از این همه  طوفان بهر و پرسش وتردیدکسی از پشت قاب پنجره آرام   و زیبا گفت تو هم در حضور این دلهای پاک بگو بگو که در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم ومن در حالتی مابین اشک وحسرت وتردید کنار انتظاری که بدون پاسخ سرد است و من در اوج پائیزی ترین ویرانه های یک دل یعنی غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمیدانم چرا شاید به رسم عادت پروانگیمان هاست برای شادی وخوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم



[ شنبه 22 اسفند 1388 ] [ 09:01 ق.ظ ] [ حوِّا ] [ نظرات() ]


خانه که نیستم

خانه که نیستم
کلید را همان دم در
زیر گلدان همیشگی مان گذاشته ام
رؤیایت اگر آمد
پشت در نمی ماند


[ شنبه 22 اسفند 1388 ] [ 08:54 ق.ظ ] [ حوِّا ] [ نظرات() ]


اخر یه شب غصه ها سوی چشامو می بره

اخر یه شب غصه ها سوی چشامو می بره

زخم زبون ادما از دوریه تو بدتره

باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشم

من رازیم به سرنوشت بلکه ازین کمتر نشم

پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنم

محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنم 



[ پنجشنبه 20 اسفند 1388 ] [ 10:26 ق.ظ ] [ حوِّا ] [ نظرات() ]


من و مترسک و کلاغ ها

من و مترسک و کلاغ ها

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان


[ چهارشنبه 19 اسفند 1388 ] [ 06:15 ب.ظ ] [ حوِّا ] [ نظرات() ]


برای یك بار پریدن ، هزار هزار بار فرو افتادم

برای یك بار پریدن ، هزار هزار بار فرو افتادم

هیچ وقت رازت رو به کسی نگو. وقتی خودت نمیتونی حفظش کنی
چطور انتظار داری کسی دیگه‌ای برات راز نگهداره

هیچ انسانی دوست ندارد بمیرد، اما همه آنها دوست دارند به " بهشت " بروند...
اما ای انسانها... برای رفتن به " بهشت " ... اول باید مرد



[ چهارشنبه 19 اسفند 1388 ] [ 06:13 ب.ظ ] [ حوِّا ] [ نظرات() ]


واژه های باران

واژه های باران

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم


[ چهارشنبه 19 اسفند 1388 ] [ 06:11 ب.ظ ] [ حوِّا ] [ نظرات() ]