امروز خیلی دلم گرفته ... با خودم گفتم بنویسم شاید که خالی شم از غم دوری او
ای دل من!چه دیدنی ست منظره ی شکسته ات
تار خزان تنیده بر پنجره های بسته ات
در شب سرد بی کسی میکشی ام به قصه ی ساحل عشق و کشتی شعر به گل نشسته ات
نقش بهانه میزند یاد بهاری اش بر این دفتر زرد گشته از خاطره های خسته ات...
..........................................
نفرین به اون جمعه ی شوم ... نفرین به ان شب سرد زمستانی نفرین به ان غروب غم انگیر ...نفرین... نفرین ...
دیگه باورم شده رفتی و تنهام گذاشتی ... تو تمام هستی ام بودی اما هیچ گاه ندونستم حرف دلمو بهت بزنم . توی خیابون و کوچه و بازار انگار همه جا تو با منی ... انگار رو به روی من ایستادی و با اون نگاه معصومت به من زل زدی ... دلم میریزه تا میام با دقت نگات کنم هرچیزی میبینم به جز تو ... اطرافیانم میگن هیچ وقت تو باغ نیستی حق دارن که فکر کنند دیوونه شدم اره عشق تو منو دیوونه کرده
اون لحظه که فرشته از پیش من میبردنت بهت نگفتن اگه بری یکی توی این دنیا هست که با رفتنت ذره ذره اب میشه؟ نگفتن تو بری اونم با تموم ارزوهاش توی این دنیا میمیره؟ شدم پوست و استخون... دیگه خبری از اون همه نشاط نیست .تابلوی نقاشیم نیمه کاره روی دیوار اتاقمه دیگه نقاشی رو دوست ندارم. گیتارمو جمع کردم دیگه حتی نگاهشم نمی کنم چون دیگه بهونه ای برای نواختنش ندارم . همه سرزنشم میکنند هیچ کس منو درک نمی کنه من هیچ وقت مرگ تو رو باور نکردم اما ادما دور و برم ... خدایا هیچ وقت عشق منو تنها نذار بدون یکی توی دنیا هست که اون خیلی براش عزیزه... چه شبهایی که با چشمان خیس و با امید اینکه ان شب به خوابم خواهی امد سر به بالین گذاشتم اما ... اگه کسی داره مطلبمو میخونه عبرت بگیره ازمن و زندگی من بهش بگو به کسی که واقعا عاشقشی بگو که دوستش داری چون معلوم نیست فردایی باشه برای دیدن او ... شش سال نگاهش تمنا گرانه به من خیره بود با اینکه براش میمردم اما هیچ نذاشتم بفهمه مثلا میخواستم به پدر و مادرم خیانت نکنم من فقط در جواب نگاها و حرفاش لبخند میزدم همین ...اه ... لعنت به من
تا اینکه یه روز خواهرش همه چیزو فهمیده بود نظر منو خواست سرمو پایین انداختم و چیزی نگفتم . با خودم گفتم به مرور همه چیز درست میشه اما من اونو از دست دارم برای همیشه ... خواهرش به همراه دختر خالم با پافشاری زیاد بالاخره تونستن حرف دلمو از زیر زبونم بکشند پدر و مادر ش تصمیم گرفتن که بهار پارسال منو به عقد اون در بیارن وقتی شنیدم انگار دنیا رو بهم داده بودن ... اه
اونم خیلی خوشحال بود تصمیم گرفته بود سفت بچسبه به کار تا از همون دقیقه اول زندگی روی پای خودش بایسته اوهم در میخواند و در کنارش سخت کار میکرد تا اینکه در اون جمعه ی لعنتی برای اضافه کار به سر کار رفت اول یه کمی با دوستاش شوخی میکنه اما دیگه وقت رفتن بود پای دستگاه میره و براثر خرابی دستگاه سرش دچار ضربه ی شدیدی میشه و خون ریزی مغزی میکنه و بعد ... وقتی دوستاش متوجه میشن تا بیان نجاتش بدن اون دیگه ...اه ... نمیدونم چرا دارم اینا رو مینویسم . اما انگار دارم خالی میشم... اجل حتی به اون فرصت گفتن اخ رو هم نداد و بلا فاصله در اغوش دوستش جان میده... نمی دونم اون لحظه چی کشیده ...نمی دونم . چه ارزوهایی رو با خودش مدفون کرد.. چه رویاهایی. منو ببخش اگه ...ببخش اگه هیچ وقت عشمو در جواب تمناها و فریادهای خاموشت ابراز نکردم ...وقتی یاد اون لحظه میفتم از خودم بیزار میشم... دعاکن برام دعا کن که هر چی زودتر بیام پیشت. حتی دیگه حال حوصله ی درس خوندن هم ندارم مدتیه دیگه سر کلاسای دانشگاه حاضر نمیشم اگه چاره ای داشتم ولش میکردم دیگه انگیزم رو واقعا از دست دادم. ....