::::: آدم و حوّا :::::

من دستم به آسمونت نمیرسه اما توکه دستت به زمین میرسه , بلندم کن

دختری از جنس خاک

من ، دختری از جنس خاک

   روزی  مرگ  مرا خواهد ربود                              

                  خاک  بستر خواب من میشود و در اغوشش ارام میگیرم                           

                              و روح من چون  باد بان   قایقی در افق های  دور پنهان میشود  



[ یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 ] [ 11:52 ق.ظ ] [ حوِّا ] [ نظرات() ]


کاش کنارم بودی...

 

کاش کنارم بودی...

کاش میان منو تو این همه فاصله نبود.

کاش گرفتن دستهایت برایم رویا نبود.

کاش این همه دوری بین ما جایی نداشت.

کاش نبایدمنت لحظه هارا در انتظارت بکشم.

کاش هروقت دلم میگرفت میتوانستم سرم رابر روی شانه هایت بگذارم.

کاش شیرین فرهادرا،لیلی مجنون را....تنها نمیگذاشت



[ یکشنبه 9 بهمن 1390 ] [ 09:15 ب.ظ ] [ حوِّا ] [ نظرات() ]


دلتنگـی

دلتنگـی نه با قـلـم نوشتـه می شود ،
نه با دکمـه های سـرد کیبـرد ...
دلتنگـی را با اشـک می نویسنـد.

 



[ پنجشنبه 6 بهمن 1390 ] [ 11:07 ب.ظ ] [ حوِّا ] [ نظرات() ]


نگـــــــران نباش،

نگـــــــران نباش، " حــــال مـــن خـــــــوب اســت "
بــزرگ شـــده ام...
دیگر آنقـــدر کــوچک نیستـم که در دلــــتنگی هـــایم گم شــــوم...!
آمـوختــه ام،
که این فـــاصــله ی کوتـــاه، بین لبخند و اشک نامش "زندگیست"
... آمــوختــه ام،
که دیگــر دلم برای "نبــودنـت" تنگ نشــــود.
راســــــتی،
دروغ گـــــفتن را نیــــــــز، خـــــــــوب یاد گـــرفتــه ام...!
"حــــال مـــن خـــــــوب اســت" ... خــــــوبِ خــــوب



[ یکشنبه 18 دی 1390 ] [ 10:59 ب.ظ ] [ حوِّا ] [ نظرات() ]


من و درد و یـــــــادت تا ابـــــــد با هم هستیم

درد ، مرا انتخاب كرد
من ، تــــو را
تـــــو ، رفتن را
...
آسوده برو ! دلواپس نباش
من و درد و یـــــــادت تا ابـــــــد با هم هستیم

[ یکشنبه 13 آذر 1390 ] [ 12:41 ب.ظ ] [ حوِّا ] [ نظرات() ]


خیالت راحت! من همانم

قول داده ام
گاهی
هر از گاهی
فانوس یادت را
میان این کوچه های بی چراغ و بی چلچله
روشن کنم.

.
خیالت راحت!
من همان منم؛
هنوز  هم در این شبهای بی خواب و بی خاطره
میان این کوچه های تاریک پرسه میزنم
اما به هیچ ستاره‏‌ی دیگری سلام نخواهم کرد



[ جمعه 1 مهر 1390 ] [ 02:47 ب.ظ ] [ حوِّا ] [ نظرات() ]


شیشه پنجره را بارن شست ...

باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
 
از دل من اما
چه كسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
 
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم
كه در آن دولت خاموشیهاست

من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی كه به من می گوید :
 ”
گر چه شب تاریك است
دل قوی دار ، سحر نزدیك استدل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
 
پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در آینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
 
می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاك سحری ؟
نه
از آن پاكتری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلك بگشا كه به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
 
در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم
را ویرانه كنان می كاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم



[ شنبه 26 شهریور 1390 ] [ 09:18 ب.ظ ] [ حوِّا ] [ نظرات() ]


خاطره

چقــدر باید بگذرد؟؟

تا مـن

در مـرور خـاطراتم

وقتی از کنار تــو رد می شوم.

تنـــم نلــرزد…..

بغضــم نگیــرد…..






[ پنجشنبه 24 شهریور 1390 ] [ 01:10 ب.ظ ] [ حوِّا ] [ نظرات() ]


دلم گرفته

صبر کن سهراب...! قایقت جا دارد؟ من هم از همه ی اهل زمین دلگیرم...

[ جمعه 7 مرداد 1390 ] [ 09:03 ق.ظ ] [ حوِّا ] [ نظرات() ]


سلام

بعد از دو ماه برگشتم و از این بابت خیلی خوشحالم.
از تمام دوستانی که لطف داشتن و کامنت گذاشتن ممنون. فعلا به طور موقت این قالب رو گذاشتم تا بعد یه فکری برایش بکنم.


[ جمعه 7 مرداد 1390 ] [ 08:44 ق.ظ ] [ حوِّا ] [ نظرات() ]


فقط تو و فقط برای تو

امروز دلم برای کسی تنگ شده است

کسی که سال ها پیش با تمام سادگی و صداقت

وارد زندگی من شد و امروز نیست

کسی که بینهایت می شناختمش

کسی که دوستش داشتم

کسی که فقط می توانم بگویم :

خدایش بیامرزد...





[ جمعه 30 اردیبهشت 1390 ] [ 10:24 ق.ظ ] [ حوِّا ] [ نظرات() ]


من ...


من ، مانند کودکی هراسان ام ، رها شده در انتهای یک کوچه ی تاریک

من ، مانند پیر مردی نا توانم ، در میان جنگ و ستیز با پله های یک ساختمان بلند

من ، مانند آن بچه ی دبستانی هستم ، که کتابش را جا گذاشته و بغض کرده

من ، ...



[ سه شنبه 13 اردیبهشت 1390 ] [ 06:49 ب.ظ ] [ حوِّا ] [ نظرات() ]


دوست داشتم با گلای سرخ میومدم به دیدنت.

The image “http://www.bahar-20.com/pichak/albums/userpics/10001/marg-eshgh%5B1%5D.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.


[ یکشنبه 23 آبان 1389 ] [ 04:52 ب.ظ ] [ حوِّا ] [ نظرات() ]


به قلبم حق میدهم که تنها تو را میخواهد

تو کجایی نمی دونم چرا هر وقت به ماه نگاه می کنم تو رو یادم می اندازه ....


به قلبم حق میدهم که تنها تو را میخواهد چون تو اولین و

آخرین عشق واقعی و همدلی هستی که در اعماق قلبم

نشسته ای و کسی هستی که میتوانی قلبم را برای

همیشه نزد خود نگه داری و با حضورت در قلبم انتظار آن

را برآورده کنی چونکه تو لایق آن هستی عزیزم

آسمان بارانی است

 اشك من هم جاری است

 شاید این ابر كه می نالد و می گرید از درد من است 

آخری اخر ابر هم - از دلم با خبر است 

شاید او می داند

 كه فرو خوردن اشك

قاتل جان من است

من به زیر باران از غم و درد خودم می نالم

اشك خود را كه نگه می دارم با یه بغض كهنه

من رهایش كردم باز زیر باران

من به زیر باران اشكها می ریزم

همگان در گذرند

 باز بی هیچ تامل در من

سر به سوی آسمان می سایم؛

من نمی دانم...

 صورتم بارانی است یا آسمان بارانی است"



[ سه شنبه 20 مهر 1389 ] [ 02:18 ب.ظ ] [ حوِّا ] [ نظرات() ]


هنوز هم منتظرم

امروز هم گذشت.
با امروز  600  روزه که رفتی و منو تنها گذاشتی . نمیدونم اصلا منویادت هست .
فردا جمعه است . یادت نره منتظرتم



[ پنجشنبه 15 مهر 1389 ] [ 10:24 ب.ظ ] [ حوِّا ] [ نظرات() ]


این ترانه یه جورایی واقعیت زندگیمه ( مربوط به قسمت دوم فیلم قلب یخی است )

همه میگن که عجیبه

اگه منتظر بمونم

همه حرفاشون دروغه

تا ابد اینجا می مونم

بی تو با اسمت عزیزم

اینجا خیلی سوت و کوره

ولی خوب عیبی نداره

 دل من خیلی صبوره ...  

همه میگن که تو نیستی

همه که تو مردی

همه میگن که تنت رو

 به فرشته ها سپردی

دروغه ...

 

ترانه کامل رو در ادامه مطلب گذاشتم


ادامه مطلب

[ یکشنبه 4 مهر 1389 ] [ 04:18 ب.ظ ] [ حوِّا ] [ نظرات() ]


آه...

آه.. ای قطره سرشك!

واپسین خاطره ی عشق من ناكس پست!

كه دگرجز تو مرا یاری و غمخواری نیست..

قلب بیچاره، كه از پای درافتاد، شكست..

بسكه در آتش حرمان جگرسوز، گریست

 

مرغ شب مرده وبخت من بدبخت نگر            

شیون مرگ مرا، مرغ سحر داده بسر..

پس خداحافظ تو..حافظ تو، رفت دگر..

بعد من برسرهرمرده، كه شیون كردی..    

شیون مرگ مرا، مرگ من.. ازیادمبر!..



[ سه شنبه 26 مرداد 1389 ] [ 05:53 ب.ظ ] [ حوِّا ] [ نظرات() ]


بهــــانه

برای مرگ خود یک بهانه میخواهم ... یک بهانه ی پوچ عاشقانه می خواهم ...

 

از غمی که می دانی .. با تو بودنم مرگ ست .. بی تو بودنم هرگز! ..

 

 اگر بهانه این باشد .. من بهانه می گیرم و عاشقانه میمیرم

 

مرا اینگونه باور کن... کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته...

 

خدا هم ترک ما کرده ، خدا دیگر کجا رفته...؟!

 

 نمی دانم مرا آیا گناهی هست..؟ که شاید هم به جرم آن ، غریبی و جدایی هست..



[ یکشنبه 17 مرداد 1389 ] [ 11:10 ق.ظ ] [ حوِّا ] [ نظرات() ]


عزیز من

 

وقتی دلم می گیرد و اشک در چشم هایم حلقه می زند یاد می آورم تو توان دیدن اشک هایم را نداشتی

نمی دانی چه سخت است نَگِریستن

نبودنت را فریاد می کشم در سکوت خویش

نفرین به روزگار

.....نفرین به فاصله ها

من تو را با جان و دل می پرستم

دوستت خواهم داشت تا انتهای بودن

.کلام آخر، من بی تو نمی توانم



[ شنبه 9 مرداد 1389 ] [ 01:56 ب.ظ ] [ حوِّا ] [ نظرات() ]


به تو می اندیشم که بهترینی

به تو می اندیشم که بهترینی،به تو که همیشه 

دوراز منی اما در قلبم هستی

 من در جاده پر پیچ و خم زندگی ایستاده ام تا

 بیایی

 بیایی تا تک ستاره قلبم را  به سوی ابرهای

 انتظار ببری ،چشمهایم را به

  آسمانی که خدایت در

 آن است دوخته ام ودستهای خسته ام را،و

 دستهای خسته ام را به سوی او دراز 

 کرده ام واز او

 می خواهم که بیایی و مرا که تنها در جاده های

 زندگی مانده ام با خود ببری ...



[ دوشنبه 14 تیر 1389 ] [ 06:45 ب.ظ ] [ حوِّا ] [ نظرات() ]


دل من باز گریست

امروز جمعه است امیدوارم به دیدنم بیایی درسته من قادر به دیدنت نیستم اما وجودتو با تمام وجودم حس میکنم مثل اون موقع ها که حرفاتو از تو ی چشمات میخوندم .

دل من باز گریست

قلب من باز ترک خورد و شکست

باز هنگام سفر بود و من

 از چشمانت میخواندم که به آسانی

از این شهر سفر خواهی کرد

و نخواهی فهمید بی تو این باغ

پر از پاییز است



[ جمعه 21 خرداد 1389 ] [ 08:41 ق.ظ ] [ حوِّا ] [ نظرات() ]


زندگی یعنی

زندگی را بد ساخته اند
کسی را که دوست داری تو را دوست نمی دارد
کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نداری
اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد
به رسم و ایین هرگز به هم نمی رسند
و این رنج است زندگی یعنی این......

      
      



[ شنبه 8 خرداد 1389 ] [ 10:40 ق.ظ ] [ حوِّا ] [ نظرات() ]


و تو رفتی

و تو رفتی و زمین با همه وسعت خود خالی شد.
اکنون من و خیال تو و بارانی
که فقط به یاد تو می بارد.
با نبودنت نخواهم ساخت که هنوز
باور دارم آن بالا خدایی است
که به این بازی زیبای ما با خنده می نگرد.
چون باور دارم تو خواهی آمد
و باز جشن سه نفره ما بر پا خواهد شد.
من ، تو و باران،
همچنان منتظرم ،
باور کن

دوستای عزیز از این که مدتی نبودم معذرت میخوام

[ پنجشنبه 6 خرداد 1389 ] [ 06:04 ق.ظ ] [ حوِّا ] [ نظرات() ]


اکنون آهسته به دل خاک می سپارمت

اکنون آهسته به دل خاک می سپارمت می دانم که گرمای وجودم هم نمیتواند سردی دستانت را برطرف سازد ..

[ دوشنبه 3 خرداد 1389 ] [ 12:19 ب.ظ ] [ حوِّا ] [ نظرات() ]


تنها درد شکستن را شیشه می داند و بس

تنها درد شکستن را شیشه می داند و بس

با رفتنش...

شکست قلب من را و گفت: هرچه بود گذشت

به گریه گفتمش: آری

ولی ! افسوس چه زود گذشت...

 

((اینم یه شعر خوشگل از یگانه ی عزیزم ))

 

تا کی به انتظار گذاری به زاریم

باز آی بعد از این همه چشم انتظاریم

دیشب بیاد زلف تو در پرده های ساز

جانسوز بود شرح سیه روزگاریم

بس شکوه کردم از دل ناسازگار خود

دیشب که ساز داشت سر سازگاریم

شمعم تمام گشت و چراغ ستاره مرد

چشمی نماند شاهد شب زنده داری ام

طبعم شکار آهوی سر در کمند نیست

ماند به شیر شیوه وحشی شکاریم

شرمم کشد که بی تو نفس میکشم هنوز

تا زنده ام بس است همین شرمساری ام

 

یگانه جان ممنونم.



[ یکشنبه 22 فروردین 1389 ] [ 02:18 ب.ظ ] [ حوِّا ] [ نظرات() ]


امروز در کلاس...

کنار برکه ی دلم نشستم و نیامدی

دوباره در سکوت خود شکستم و نیامدی

سوال کردم از خدا نشانه ی خانه ی تو را

سکوت کرد و در سکوت شکستم و نیامدی

 

امروز رفتم دانشگاه ار صبح تا بعد ظهر به طور فشرده کلاس داشتم  . چون شب قبلش کمی ناخوش بودم دوتا قرص مسکن خوردمو رفتم دانشگاه راستش ترسیدم حالم بدشه و غیبت بخورم اخه با یه غیبت دیگه از درس اصول ح حذف میشم از بس که غیبت میکنم معروف شدم تو کلاس... اونقدر گیج شده بودم که چشمامو به زور باز نگهداشتم قرصا خیلی قوی بود.

تنها چیزی که در کلاس منو متوجه خودش کرد نوشته ی روی تخته بود. نوشته این بود:

 

آن سوی ناکامی ها همیشه خدایی است که داشتنش جبران تمام نداشتن هاست.



[ چهارشنبه 18 فروردین 1389 ] [ 08:46 ب.ظ ] [ حوِّا ] [ نظرات() ]


تقدیم به کسی که ...

ادم عزیزانشو فراموش نمیکنه بلکه به ندیدنشون عادت میکنه

تقدیم به کسی که ...

عادت به ندیدنش مثل فراموش کردنش غیرممکنه



[ سه شنبه 17 فروردین 1389 ] [ 08:25 ق.ظ ] [ حوِّا ] [ نظرات() ]


حرف های دل من

امروز خیلی دلم گرفته ... با خودم گفتم بنویسم شاید که خالی شم از غم دوری او

ای دل من!چه دیدنی ست منظره ی شکسته ات

 

تار خزان تنیده بر پنجره های بسته ات

 

در شب سرد بی کسی میکشی ام به قصه ی ساحل عشق و کشتی شعر به گل نشسته ات

 

نقش بهانه میزند یاد بهاری اش بر این دفتر زرد گشته از خاطره های خسته ات...

 ..........................................

نفرین به اون جمعه ی شوم ... نفرین به ان شب سرد زمستانی نفرین به ان غروب غم انگیر ...نفرین... نفرین ...

دیگه باورم شده رفتی و تنهام گذاشتی ... تو تمام هستی ام بودی اما هیچ گاه ندونستم حرف دلمو بهت بزنم . توی خیابون و کوچه و بازار انگار همه جا تو با منی ... انگار رو به روی من ایستادی و با اون نگاه معصومت به من زل زدی ... دلم میریزه تا میام با دقت نگات کنم هرچیزی میبینم به جز تو ... اطرافیانم میگن هیچ وقت تو باغ نیستی حق دارن که فکر کنند دیوونه شدم اره عشق تو منو دیوونه کرده

اون لحظه که فرشته از پیش من میبردنت بهت نگفتن اگه بری یکی توی این دنیا هست که با رفتنت ذره ذره اب میشه؟ نگفتن تو بری اونم با تموم ارزوهاش توی این دنیا میمیره؟ شدم پوست و استخون... دیگه خبری از اون همه نشاط نیست .تابلوی نقاشیم نیمه کاره روی دیوار اتاقمه دیگه نقاشی رو دوست ندارم. گیتارمو جمع کردم دیگه حتی نگاهشم نمی کنم چون دیگه بهونه ای برای نواختنش ندارم . همه سرزنشم میکنند هیچ کس منو درک نمی کنه من هیچ وقت مرگ تو رو باور نکردم اما ادما دور و برم ... خدایا هیچ وقت عشق منو تنها نذار بدون یکی توی دنیا هست که اون خیلی براش عزیزه... چه شبهایی که با چشمان خیس و با امید اینکه ان شب به خوابم خواهی امد سر به بالین گذاشتم اما ... اگه کسی داره مطلبمو میخونه عبرت بگیره ازمن و زندگی من بهش بگو به کسی که واقعا عاشقشی بگو که دوستش داری چون معلوم نیست فردایی باشه برای دیدن او ... شش سال نگاهش تمنا گرانه به من خیره بود با اینکه براش میمردم اما هیچ نذاشتم بفهمه مثلا میخواستم به پدر و مادرم خیانت نکنم من فقط در جواب نگاها و حرفاش لبخند میزدم همین ...اه ... لعنت به من

تا اینکه یه روز خواهرش همه چیزو فهمیده بود نظر منو خواست سرمو پایین انداختم و چیزی نگفتم . با خودم گفتم به مرور همه چیز درست میشه اما من اونو از دست دارم برای همیشه ... خواهرش به همراه دختر خالم  با پافشاری زیاد بالاخره تونستن حرف دلمو از زیر زبونم بکشند پدر و مادر ش تصمیم گرفتن که بهار پارسال منو به عقد اون در بیارن وقتی شنیدم انگار دنیا رو بهم داده بودن ... اه

اونم خیلی خوشحال بود تصمیم گرفته بود سفت بچسبه به کار تا از همون دقیقه اول زندگی روی پای خودش بایسته اوهم در میخواند و در کنارش سخت کار میکرد  تا اینکه در اون جمعه ی لعنتی برای اضافه کار به سر کار رفت اول یه کمی با دوستاش شوخی میکنه اما دیگه وقت رفتن بود پای دستگاه میره و براثر خرابی دستگاه سرش دچار ضربه ی شدیدی میشه و خون ریزی مغزی میکنه و بعد ... وقتی دوستاش متوجه میشن تا بیان نجاتش بدن اون دیگه ...اه ... نمیدونم چرا دارم اینا رو مینویسم . اما انگار دارم خالی میشم... اجل حتی به اون فرصت گفتن اخ رو هم نداد و بلا فاصله در اغوش دوستش جان میده... نمی دونم اون لحظه چی کشیده ...نمی دونم . چه ارزوهایی رو با خودش مدفون کرد.. چه رویاهایی. منو ببخش اگه ...ببخش اگه هیچ وقت عشمو در جواب تمناها و فریادهای خاموشت ابراز نکردم ...وقتی یاد اون لحظه میفتم از خودم بیزار میشم... دعاکن برام دعا کن که هر چی زودتر بیام پیشت. حتی دیگه حال حوصله ی درس خوندن هم ندارم مدتیه دیگه سر کلاسای دانشگاه حاضر نمیشم اگه چاره ای داشتم ولش میکردم دیگه انگیزم رو واقعا از دست دادم. ....      

 



[ دوشنبه 16 فروردین 1389 ] [ 08:40 ق.ظ ] [ حوِّا ] [ نظرات() ]


خلوت دل....

اگر میدانستی دل ترک خورده ی من به یاد چشمان بارانیت

شکسته تر می شود

هیچ گاه به من پشت نمیکردی

تو اگر میدانستی که من در خلوت شبانه ام به طنین قدم هایت

گوش می سپارم

تا آخرین ستاره در دامان سپید به خواب رود

هرگز نمی رفتی



[ شنبه 14 فروردین 1389 ] [ 11:24 ق.ظ ] [ حوِّا ] [ نظرات() ]


آه که چقدر فاصله ی ما دور است.

آه که چقدر فاصله ی ما دور است.

فکر می کنم هیچ وقت نرسی

و من در کنار این دنیا تنها بمانم

و تو همیشه منظره ی من باشی

و در پیش چشم های من،

در سینه ی چشم اندازهای من ،

قبله ی نگاه من

و هیچوقت نه در کنار چشم های من،

هیچ وقت

در این زاویه همیشه تنها خواهم بود بی تو

تو را خواهم دید

و آن گاه چه بگویم

به یک نابینا، یک بیگانه، یک دوردست

که چه ها می بینم؟



[ یکشنبه 1 فروردین 1389 ] [ 09:25 ب.ظ ] [ حوِّا ] [ نظرات() ]